ّ
لوکس بلاگ
موضوعات آخرین نظرات بچه ها آخرین نطرات![]() پاسخ:سلام عزیزم عاشقان ماه، ملکه هفت روزه، ملکه کی ، نقاشی مهتاب روی ابرها. ملکه اهنین - 1400/6/2 ![]() پاسخ:ممنون از شما - 1400/6/2 ![]() حتما ی خبر از خودت بهم بده عزیزم پاسخ:سلام عزیزم قربون خانمی خوبم زیاد دیگه به وبلاگ سر نمی زنم مثل خونۀ ارواج شده فدات خانمی هستم سرم شلوغه کتابامه - 1400/5/17 ![]() به نظر منم این سریال دوست داشتنی خیلی خوبه من همه ی قسمت هاش رو در شبکه ی ۵ نگاه میکنم حتی شده تا نصفه شب بیدار میمونم تا ببینم و هر شب لحظه شماری میکنم ساعت ۱۱ بشه (یعنی در این حد فیلمش رو دوست دارم) ممنون ازکارگردان و بازیگران و تهیه کننده ی این فیلم. بهراد ایمانی ۱۲ ساله از تهران پاسخ:سلام اقا بهراد خوشحالم دوستش داری و ممنون از نظرت - 1400/5/4 ![]() من به تازگی دوباره زایمان کردم این یکی هم پسره مشغول اینم خخخخخ پاسخ:سلام نرگس جان ای جانم مبارک باشه به سلامتی. من که کلا از فاز سریال فعلا بیرون اومدم . یه مدت رفتم سراغ کتاب و یه مدت سراغ سریال باقی ملل. خوشحال شدم عزیزم. قدمش با روزی و با برکت - 1400/3/25 ![]() پاسخ: دقیقا همینه. داستان پررنگی که نداشت همین دو تا پسر بچه داستان رو کشوندن تا پایان. من که تا بهم رسیدن ذوقم پرید. اما بازم به عشق شخصیت اصلی ادامه دادم. ممنون از نظرت - 1400/3/10 ![]() سریال موشو دیدی؟رکورد لایک رو در پرومویز شکونده من که بشدت خوشم اومد عالی بودو کلا پشم ریزان حتما ببینش اگه ندیدی منظر نقدت هستم پاسخ:سلام نرگس گلی کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود. نه ندیدم خیلی وقته اصلا سراغ سریال نیومدم. اخرین سریالی که دیدم بریجرتون ها بود که دوست داشتم حالا دارم کتاب می خونم. باشه دیدم حتما ممنون از محبتت . - 1400/3/8 ![]() تمام و کمال موافقم...در کل برای اوقات فراقت خوبه ولی با توجه ب نمرش انتظار بیشتری داشتم پاسخ:وای اقا سید شمایید؟ چقدر خوشحال شدم از نظرتون. کجایید ؟ چه می کنید؟ خیلی وقته خبری ازتون نداشتیم. خوشحالم هنوز تو این حیطه هستید. من که خیلی وقته از کره اومدم بیرون رفتم سراغ کشورهای دیگه. تو این مدت کلی اتفاق افتاد و همه چی تغیر کرد. وای یه لحظه پیغامتون رو دیدم یاد گذشته ها افتادم. بله سریال خوبی بود. من با پایانش مشکل داشتم و مقدمه چینی زیادش. ممنون از نظرتون - 1400/2/25 ![]() پاسخ: من خودم ندیدم اما از من میشنوی اگه مطرح نیست و کمتر کسی سریال رو دیده ریسک نکن. اگر هم میخوای ببینی دو سه قسمت اول باید اگه راضی بودی بقیه اش رو بگیر من اولین سریالی که از بوگوم یادمه یه سریال جنگی بود که به عنوان برادر شخصیت اصلی بازی کرده بود فکر کنم ماسک بود - 1399/12/27![]() پاسخ: بذار یه تیتر می زنم اضافه می کنم کاری نداره - 1399/12/25 |
.:: آجوشی من ::. سلام به همه ***** پارک دونگ هون در طول مدت روایتش، یکی از پیچیده ترین روندهای معرفی شخصیت رو که تابحال دیده شده طی میکنه.شاید در ابتدا اینطور به نظر برسه که این آدم درطول داستان رشد کرده اما نظر شخصی من اینه که دونگ هون،این نزدیکترین معنای وجودی به انسان،در اینجا فقط فرصت ابراز خودش رو پیدا کرد.آدمی که همه ابعاد وجودیش انقدر به وسیله نزدیکانش پذیرفته شده و حتی عادی شده بود که دیگه متوجه خوبی هاش نبودن ، انقدر بوسیله بالادستی های عقده ایش سرکوب شده بود که در نتیجه دیگه خودش هم هیچ حسنی درخودش سراغ نداشت و انقدر در مقابل ظلم و سرکوب سکوت کرده بود که زیردستهاش هم دست کمش میگرفتن، در مواجهه با سیل حوادث داستانش،تازه طلای ذات خودش رو کشف کرد و کشف شد. جی آن دختر به شدت سیاه بختیه.گاهی فکر میکنم اگر اون مادربزرگکر و لال و از پاافتاده رو نداشت چه بسا که خودش رو از زور بدبختی می کشت.میدونین چرا اینجوری قضاوتش میکنم؟چون فردای روزی که دونگ هون متوجه خیانت همسرش شده بود جی آن شک کرد نکنه خودشو بکشه!!یه جور حس خودویرانگری واضح در این بچه بود.
اما این شنود...این وصل شدن ناگهانی به جهان پرهیاهو و در عین حال به عمقِ یک چاه،ساکت و تنهای دونگ هون،این پریدن وسط شعله های آتش زندگی جهنمی این آدم که از دور برای جی آن نمای گلستان داشته شروع استحاله شخصیت این بچه رو رقم میزنه. دونگ هونِ ریاکار،مردی که از بالادستیش توسری میخوره و حتی بهش تهمت زده میشه تا ناجوانمردانه اخراجش کنن و دم نمیزنه و انقدر بی قابلیته که حتی زنش بهش خیانت میکنه اونم به وسیله مردی که میخواد دونگ هون رو نابود کنه،این آدم با این دور نما برای جی آن،از نزدیک چنان نمایی داره که جی آن بی تجربه، حتی عاشقش میشه!
همه چیز از یک شب شروع میشه.از شبی که جی آن با نفرت شدیدش از دونگ هون تصمیم قطعی گرفته هر چه زودتر نابودش کنه.
قبلا بازی ای که اتفاقا فکر میکرده خیلی ساده اس رو با جمله: " برام غذا بخر " با دونگ هون شروع کرده.اما میفهمه حریفو دست کم گرفته.دونگ هون تهدید میکنه همه چیزو درباره پول میگه و جی آنِ باهوش میترسه و اشتباه میکنه. دونگ هون رو میبوسه!اما پروژه ناموفقه،صبح روز بعد توبیخ،اخراج و بعد انگار از روی ترحم به کار برگردونده میشه.چیزی که جی آن ازش متنفره ولیخبر نداره ترحمی در کار نیست.رییس یون نمیذاره دونگ هون جی آن رو اخراج کنه.
همون روزه که حرفهاش جهان دونگ هون رو هم می لرزونه چون تلویحا بهش میگه تویه آدم بدبخت ترسویی و حتی از منم بدبختتری.انقدر که به درد سرگرم کردن منم نمیخوری!صبح روز بعد کتک خورده میره سر کار و دونگ هون بازم بهش ترحم میکنه"اگه مریضی دارو بخور"
و اینجور میشه که جی آن عزمشو جزم میکنه تا از توی مکالمات دونگ هون چیزی برای بافتن طناب دارش پیدا کنه اما اتفاقی میفته که قلب یخ زده جی آن ترک برمیداره!
" انگار این آدم به طرز عجیبی شبیه منه"
کاری که دونگ هون بخاطر مادرش و سونگ هون میکنه بی اونکه حتی اجازه بده هیچ کس بفهمه که اون نقشی در این کار داشته جی آن رو تکون میده.
" منم قبلا زانو زده ام،کشیده هم خورده ام،فحشم خورده ام،اما خدا رو شکر خانواده ام درباره هیچ کدوم خبر ندارن.جوری رفتار میکردم که انگار اتفاقی نیفتاده و برمیگشتم خونه.جوری شام میخوردم انگار چیزی نشده.آره طوری نیست!مهم نیست چه بلایی سرمن بیاد.تا وقتی خانواده ام نفهمن مهم نیست.اما تو نمیتونی جلوی خانواده یه نفر این کارو(تحقیر)بکنی.اگه جلوی خانواده اش این کارو بکنی... من میتونم بکشمت!!! "
اولین نگاه زندهء جی آن رو اینجا میبینیم.وقتی صدای نفسهای خستهء شبیه به نالهء مردی رو گوش میده که داره به تنهایی با جهانی میجنگه که خیلی بی رحمه.بعد میره توی جمع دوستانش و یک کلمه از تلخی های زندگی نمیگه.برعکسسونگ هون که همیشه گریه میکنه و کی هون که هر ضربه زندگی رو با خشم و هیاهو جار میزنه دونگ هون در رنجی ساکت در حال غرق شدنه چون مجبوره برای خیلی ها مثل کوه مقاومو قابل اتکا به نظر برسه.
از اینجاست که نگاه جی آن به دونگ هون شروع به تغییر میکنه!شبی که دونگ هون مادربزرگ جی آن رو تا خونه کول میکنه و وقت رفتن به جی آن میگه:" تو آدم خوبی هستی "!روزنه ای نور به جهان تاریک کودکی میتابه که سالهاست مهر قاتل خورده و حتی خودش از خودش نفرت داره.
و خیلی جالبه!همون شب جی آن در جواب مادربزرگش که پرسیده دونگ هون مرد خوبیه،گفته برای پولدارها راحته آدمهای خوبی باشن.چقدر غم انگیزه!!!جی آن نمیدونه والاترین ارزش انسانیت،بخشیدن وایثار با دستان خالیه.نمیدونه خوب بودن در این قشر امکانش حتی بیشتر از خوب بودن در قشر مرفهین بی درده.هنوز آجوشی رو نمیشناسه!هنوز خودش رو نمیشناسه!هنوز حتی خوبی رو نمیشناسه!!
جامپ کنم اواخر قصه،جایی که آجوشی و دوستانش جی آن رو تا مقابل خونه اش همراهی کردن و سونگ هون به همسایه جی آن سفارش کرد مراقب جی آن باشه؛از شکوه انسانیت و عشقی که این صحنه رو احاطه کرده بگذریم،حواستون بود این سکانس اولین جایی بود که جی آن تشکر کرد؟جی آن از زندگی تمام این آدمها به لطف شنود کردن آجوشی خبر داشت.خوبیِ آدمهایی که زندگی سخت و پر از مشکلی داشتن جی آن رو به امتنان واداشت.چقدر زیبا بود...
شبی که از کوانگ ایل کتک خورد،شب سالگرد پدر کوانگ ایل، توی پله های خونه مدام این جمله آجوشی رو پخش میکرد:"تو آدم خوبی هستی".
مطمئنم اگر جی آن بخاطر معاشرت با فرشته های محله هوگه و چندماه هم نفس بودن دائم با دونگ هون درمان نمیشد آدم ترسناکی میتونست بشه.
از شب بعد،جی آن قدم در راهی گذاشته که انتهاش فدایی دونگ هون شدنه.به زیر دست دونگ هون بخاطر بی احترامی به دونگ هون سیلی میزنه و داستانِ نه فقط زندگی خودش که زندگی دونگ هون هم ورق میخوره.صحنه ای که صدای زمین خوردن دونگ هون رو شنید و مضطرب و پریشون خوشو رسوند یکی از زیباترین سکانسهای سریال بود.دونگ هون اما قبل از رسیدن جی آن، خودش بلند شد.دونگ هون مردیه که به هیچ کس اتکا نداره.جهانش به قدری از تنهایی پر شده که انگار برای هیچ کس توش جایی نیست جز جی آنی که یواشکی توش خزیده!
سکانسی که دونگ هون اون کیوسک تلفن رو پیدا کرد یادتونه؟جی آن اونجا بود.نگران دونگ هون بود.کنجکاو واکنشش هم بود شاید.یه بار از دونگ هون پرسیده بود هیچوقت زنی رو زدی؟و هرگز از دونگ هون نسبت به همسر خائنش خشونتی ندید.
میخوام اینجا به یه چیزی اشاره کنم.سکانس غذا خوردن دونگ هون و همسرش تو اون رستوران نزدیک کیوسک تلفن رو دوباره ببینید.شکل فیلم برداری برای تصویر کردن فضای ذهنی دونگ هون بینظیره.
وقتی دونگ هون متوجه خیانت همسرش میشه،خاطراتش سراسر سرزنش خودشن!به همسرش منحصرا و به قدر کافی توجه نکرده،به قدر همسرش ارتقا شغلی پیدا نکرده و لذا احتمالا کسی نبوده که همسرش بهش افتخار کنه...اما وسط مسابقه فوتبال جمله جالبی میگه:چرا بازی کنم وقتی اصلا توپی بهم پاس داده نمیشه؟
بله هر رابطه ای دوطرفه اس.دونگ هون علی رغم سکوتش، اینو میدونه که سردی فضای خونه اش فقط تقصیر خودش نیست اما بخاطر مادر و پسرش مجبوره سکوت کنه.
از طرفی این جمله معنای دیگه ای هم داره.دونگ هون اگر درگیر دسته کشی رؤسا نمیشد اصلا امکان ارتقا شغلی پیدا نمیکرد.برای دونگ هون هرگز امکانی وجود نداشت.این به معنای بی عرضگی دونگ هون نبود به معنای فساد آشکار یکسیستم ظالم بود.
جی آن قدم به قدم با دونگ هون،معنای خوبی و انسانیت رو میشناسه.دونگ هون بدگویی نمیکنه،دروغ نمیگه،ظلم نمیکنه،خیانت نمیکنه حتی به زنی که بهش خیانت کرده،یاوه نمیگه،زود میبخشه حتی همکار دورویی رو که پشت سرش بد گفته.دونگ هون کسیه که بی اونکه حتی خودش بدونه شروع کرده به تربیت کردن جی آن.و جی آن انگار یه اسفنج خشک باشه هرچی دونگ هون میگه جذب میکنه.
جایی بهمقول میدن اگر چیز بدی درباره هم شنیدن وانمود کنن نمیدونن.این حرف به زندگی جی آن جهت داد.برای حفظ راز زندگی دونگ هون حتی حاظر بود بمیره.
یه روزی به دونگ هون گفته بود:ازم متنفر باش.
یه روزی با سپاس بهش نگاه میکرد فقط چون میتونست کنارش بنشینه یا کنارش راه بره.
"خوبی؛خوبی همیشه پیروزه."
حالا دیگه تمام نگرانی جی آن،آجوشیه.رسالتش انگار مراقبت از این آجوشی تنهاست.رابطه دوطرفه باشکوه این دو نفر درحال شکل گرفتنه.جادوی داستان داره آغاز میشه.
از اینجا به بعد عاشق تمام نگاههای جی آن به آجوشی هستم.ابتدا تعجب، سپس امتنان و نهایتا عشقه که در نگاهش موج میزنه.
از طرفی آجوشی هم بخاطر شخصیت حامی ای که داره ناخودآگاه شروع به سرپرستی جی آن میکنه.آجوشیه که کمک میکنه اواخر عمر مادربزرگ جی آن در آرامش بگذره و بار زندگی سنگین جی آن کمی سبک بشه.بهش میگه:باهات مهربونم چون لیاقتشو داری.
از وقتی فهمیده جی آن خوبتر از اونه که فکر میکرده دیگه از غذا خوردن باهاش معذب نمیشه.جی آن میگه تو هم مثل خیلیای دیگه از روی ترحم باهام خوبی اما تو هممثل همه شون فرار میکنی.
و آجوشی میگه خودم از تو خوشبختتر نبوده ام که بخوام به تو ترحم کنم.ازت بخاطر پس دادن پول رشوه ممنونم.
اولین بار که توی مترو از جی آن تشکر کرد جی آن پوزخند زد اما اینبار به شکل دردناکی شرمنده شد.جی آن خودش میدونه که هیچ خوبی ای به دونگ هون نکرده و همین،مدام جی آن رو شرمنده تر و در نتیجه فدایی تر میکنه.به طور موازی با رذالت های دوجون یونگ بازی ای رو شروع میکنه که نتیجه اش نشستنش سر میز مصاحبه دونگ هونه!!
حالا دیگه میدونه آجوشی نه اونقدر خوشبخته که فکر میکرده و نه حتی احمق.آجوشی جایی بهش میگه:مطمئنمیه دلیلی هست که توی این جهنمگیر کرده ام.حدس میزنم بعد اینکه تقاص کارهامو پس بدم آزاد میشم!
و پاسخ جی آن تکون دهنده است:مجازات مال گناهکاراست.میخوای من به جات تقاص پس بدم؟!
عذاب وجدان کشتن یک آدم داره جی آن رو میخوره و شرمندگیش بخاطر حس خیانتش به انسانی به بی گناهی آجوشی ناخودآگاه داره اونو به سپر آجوشی تبدیل میکنه!
صحنه نوشیدنی خوردنشون با هم،به امید خوشحالیشون،عالی بود.هر دو کممیاوردن و به هوای ادامه دادن اونیکی،دوام میاوردن؛عین بازی زندگیشون.بدون اینکه بفهمن بهم تکیه کرده بودن. این شد همون نیروی درونی که دونگ هون بی اونکه واقعا بشناسدش ازش دم میزد.عشق و اعتمادی بی چشمداشت؛چیزهایی که به روح یک انسان توان تحمل فشارهای جسمانی رو میدن.عشق و اعتماد چیزهایی هستن که تا ضمیر خوبی نداشته باشی به دستشون نمیاری.برای همین ممکنه بعضی درظاهر ضعیف به نظر برسن ولی مقاومباشن.مثل آجوشی،مثل مادربزرگ جی آن...
آجوشی تا قبل از شناختن جی آن انسانی نامتعادل بود.فکر میکرد نیروی درونی کافی نداره چون کسانی که بهشون تکیه داشت متزلزل بودن،مادرش،برادراش،همسرش...آجوشی نمیدونست چیزی که باید بهش تکیه کنه آدمها نیستن.رابطه ایه که با اون آدمها داره.مادر و برادراشو حمایت میکرد ولی حواسش به عشق و اعتمادی که بین خودش و خانواده اش وجود داشت نبود.جی آن،این دخترک بی پناه که هیچ چیز نداشت و با همون دستهای خالی فقط با عشق و اعتماد، آجوشی رو بهتر از هرکسی حمایت کرد چشمهای آجوشی رو به روی این حقیقت زندگیش که همیشه اشتباه محاسبه میکرده باز کرد. دوستش بهش گفت اگر قربانی کردن خودت خوبه به پسرت بگو همینطوری زندگی کنه و دونگ هون تازه خودشو جای مادرش گذاشت و فهمید سالها به شکل اشتباهی از مادرش حمایت میکرده.اینکه درسکوتی تلخ هرچه ازش ناراضیه تحمل کنه چیزی نبود که مادرش براش بخواد .دونگ هون از زاویه اشتباهی به زندگی نگاه میکرد.جابجا که شد زندگیش انگار تازه نور ببینه شکوفا شد.رزومه در حال اجرای زندگیشو بست.جرات پایان دادن پیدا کرد.شاید به نظر ساده بیاد ولی " تموم کردن" شجاعت بینظیری میخواد.
جایی آجوشی به جونگ هی میگه:یه بچه ای هست که به منگفته سی هزار سالشه.خودش نمیدونه چرا هی به دنیا میاد اما من فکر میکنم هی به دنیا میاد چون اشتباه میکنه و به جای غلطی میاد.مدام به دنیا میاد تا روزی که بتونه به جای اومدن به اینجا برگرده خونه واقعیش.
و جونگهی میگه :وقتی هیچ تنفری توی دلت نباشه و وقتی آدمها رو بی هیچ حد و مرزی دوست داشته باشی میتونی برگردی به خونه قشنگت در ستاره ها.
پاسخ جونگ هی ترجیع بند ترانه ایه که دقیقا در نیمه قسمت ۸ برای اولین بار پخش میشه و بی نظیره.بی اغراق میگم این ترانه یک شاهکاره.
تمامپیام این داستان عشق به انسانیته.زیبا،غمگین ولی به طرز عجیبی مملو از امیده.حقیقت محضی در این پیام هست، اگر به دنبال نیرویی برای تاب آوردن این زندگی سختیمباید باور کنیم که نفرت ما رو به زیر میکشه و عشقه که نجاتمون میده.همین.
جی آن در معاشرت دائم با آجوشی نفرتش از انسانها رو که مثل کوله باری سنگین به دوش میکشه زمین میذاره و تازه نگاهش،حالت چهره اش و حتی شکل راه رفتنش شروع به تغییر میکنه.اولین بار با آجوشی میخنده و بخاطر آجوشی گریه میکنه!وقتی آجوشی به کوانگ ایل میگه اگه منم جای جی آن بودم کسی رو که خانواده مو میزنه میکشتم،جی آن گویی از بند گناهی ویرانگر خلاص بشه کنار خیابون زانو میزنه و به گریه پر هق هقی میفته.اولین بار آجوشی بهش میگه "اهمیتی نداره" و جی آنه که همین جمله رو در یکی از سختترین شبهای زندگی آجوشی بهش برمیگردونه.
صادقانه بگم،تابحال از هیچ رابطه عاشقانه ای به قدر عاشقانه این سریال لذت نبرده بودم.فوق العاده بود.یه جا آجوشی به برادراش گفت: یکی هست که بهم میگه"حتی اگه احساس کردی داری میمیری نمیر...تو آدم خوبی هستی...فایتینگ"کسی هست که اینجوری تشویقم میکنه.به خاطر اونه که میتونم نفس بکشم.اما چطور میتونم بهش بگمواقعا برام چه جایگاهی داره؟!حتی نمیتونه از جی آن تشکر کنه اما روزی که پیداش کرد بهش گفت ازت ممنونم که همه چیزو درباره زندگی رقتبار من فهمیدی و همچنان کنارم موندی...
این مردِ تنها،این موجود ساکت و همیشه غمگین که فکر میکنه اگر وقتی درد داره سکوت کنه از اطرافیانش مراقبت میکنه، به جی آن نگاه کرد و تازه فهمید تلاشی که داره میکنه تا همه چیز رو در شرایط موجود حفظ کنه میتونه چه بلایی سر آدمهایی بیاره که دوستش دارن و دوستشون داره.تازه میفهمه هوای تنفس در رابطه اش با جی آن داره از " شناخت " و "دانستن" میاد.مهمتر از همه چیز،تازه میفهمه که اگر به دنبال خوشحالی اطرافیانشه خودشم باید خوشبخت باشه.
ارجاعتون میدم به سکانسی که در اون همه توی رستوران جونگ هی جمع شده بودن.وقتی بحث سانگ وون شد و همسر سونگ هون به جونگ هی اعتراض کرد که تو نمیذاری ما درباره دوستمون حرف بزنیم،بعد از ۲۰سال آجوشی به رنج سکوتش در این مورد اعتراف کرد اما رفت توی دستشویی گریه کرد!!!اگر جی آن بی اجازه و یواشکی در جهان منزوی این آدم نخزیده بود چی میشد؟!واقعا نمیدونم چی به سرش می اومد.احتمالا بخاطر پول رشوه اخراج میشد و ...بعدش چی میشد؟؟؟حتی میترسم حدسی بزنم.
اوایل قصه ، یکبار کی هون میگه:وقتی کسی مثل دونگ هون روی لبه پرتگاه باشه از همه بدبختتره!
جی آن باعث شد دونگ هون از لبه زندگیش بپره.بیخیال همه چیز بشه و بپره.خیانت همسرش و دوجون یونگ رو علنی کنه،کارشو رها کنه،کاری که همیشه از شروع کردنش میترسید شروع کنه...
جی آن قفس تنهایی دونگ هون رو شکست و آزادش کرد.لحظه ای که دونگ هون بعد از رفتن همسرش به امریکا توی خونه خالیش نشست و از ته دل گریه کرد رهایی این آدم از بند احساسات سرکوب شده اش رو نشون داد.
...
صادقانه تابحال سریالی ندیده بودم که با بند بند روایتش تا به این حد به انسانیت عشق بورزه.اصلا عاشقانه ای به اون معنا که انتظار داریمدر این سریال نمیبینیم.
عشقی به مراتب والاتر از عشق یک زن و یک مرد بهم،در این داستان به تصویر کشیده شده.عشق به ارزش انسانه که در ابتدا ما رو از درد مچاله و در نهایت از شادی سرشار میکنه.بخش مرگ مادربزرگ جی آن جایی بود که بیشتر از تمام سریال منو دچار بغض و گریه ناشی از شادی کرد.از حمایت آجوشی میگذرم،از رفتار همسرش،حمایتش از جی آن و پذیرفتن شجاعانه گناهش و اعتراف شجاعانه ترش، که ازش انتظار نداشتم ولی منو بهش امیدوار کرد میگذرم،از حضور دائم جونگ هی و فرشته های هوگه که منو هزار بار بیشتر عاشقشون کرد میگذرم،ولی سونگ هون...این موجود پیچیده و عجیب که اونقدر در زندگی قادر به محاسبه و درک و استنباط منطقی و درست نیست که حتی نمیدونه کی باید سرعتشو پایین بیاره که چپه نشه،آدم غیرمقتصدی که پولهای هدیه عروسی دخترشو کف میره و زیر کف پوش اتاق پول قایم میکنه تا باهاش بره مسافرتی که قراره توش وانمود کنه آدم دیگه ایه تا حالش بهتر بشه؛این آدم یکی از بینظیرترین جلوه های وجودی یک انسان رو به نمایش میذاره.لحظه ایکه به جی آن گفت: من ازت ممنونم.به لطف تو باارزشترین لحظه زندگیمو تجربه کردم .
و جی آن جواب داد برای من هم باارزشترین لحظه زندگیم بود...
من باور کردم.جی آن طی اون مراسم بالغ شد.در جمع انسانهایی فوق العاده، باور کرد تنها انسان خوبی که میشناسه آجوشی مهربونش نیست.جرات کرد دست آجوشی رو رها کنه و بدوه.عشق تعریف نشده اش به یک نفر ناگهان تعریفی به وسعت همه انسانها پیدا کرد.خوبی رو شناخت و باورش کرد.تونست از آجوشی جدا بشه و درجایی دور زندگی کنه.بند عشق کورش به آجوشی رو باز کرد و بعد یک سال که آجوشی رو دید هر دو آدمهای دیگه ای بودن.
توی یه تصویر گرم و پرنور و خوش رنگ،با آدمهایی که دیگه خاکستری نیستن و دیگه ساکت نیستن و خنده هاشون شاد و از ته قلبه،میفهمیم جی آن همون کسی شده که آجوشی شبی براش آرزو کرده بود و خود آجوشی تبدیل به انسان شاد و آزادی شده و حتی همسرش رو بخشیده و زندگی زناشوییش رو بدون حسرت و خشم حفظ کرده. از اول هم انتظار پا گرفتن عاشقانه ای ساده رو بین این دونفر نداشتم.وارد رابطه شدن با یک بچه که ۲۴ سال،یک عمر،از آجوشیکوچکتر بود با تمام اصول آجوشی مغایرت داشت.اتفاقی بود که میدونستم هرگز نمیفته.با اینهمه راضیم.حتی راضیتر از وقتیم که نویسنده میخواست داستان رو اونقدر سطحی کنه که ختم به ازدواج یا رابطه عاشقانه این دونفر بشه و باز هم ما رو به این باور برسونه که فقط وقتی دونفر تا اینحد بهم کمک و توجه میکنن که در ازاش چیزی از هم بخوان!جایی دوجون یونگ به جی آن میگه:وقتی دونگ هون باهات غذا و نوشیدنی میخوره یعنی دوستت داره!
عاشششششق نویسنده این کارم.بله؛باید هم دنیا برای کسی به ذلت دوجون یونگ انقدر سخیف به نظر برسه.خط کش خودش همینجوری شماره گذاری شده.اگر با زنی غذا بخوره قطعا در پی یک درخواست کثیفه.
وقتی دختری با احساسات سرد و ترسناک جی آن،اونقدر عاشق آجوشی میشه که بخاطر آجوشی متنفر میشه،بخاطر آجوشی میبخشه، بخاطرش حتی حاضره دوجون یونگ رو بکشه،حاضره بخاطرش بمیره و خودشو به آب و آتش میزنه تا هرچه برای آجوشی مهمه حفظ بشه،به زیباترین شکل ممکنه باور میکنیم که صرفِ خوب بودن و انسان بودن کافیه برای اینکه جهنم این کره خاکی حداقل به وسعت انسانهای خوب،تبدیل به بهشت بشه.کمااینکه خوبی، یک خصلت مُسریه.کوانگ ایل،یک پسر وحشی و دیوانه که بازنده بودن در تقریبا همه چیز تبدیلش کرده به یک درنده بیرحم،بزرگترین دلیل اثبات این قضیه اس.گوش دادن به زندگی آجوشی،شنیدن دیالوگهای جی آن و آجوشی و شنیدن اون جملات از جی آن "اون داره بخاطر خاطرات زمانی که دوستم داشت شکنجه میشه و من با خاطرات زمانی که باهام خوب بود شکنجه میشم..."روی سالها درد و زخم کوانگ ایل مرهم گذاشت.
درک کردن آدمها،شناختنشون،قضاوت نکردنشون،فهمیدن اینکه شاید گاهی بهتره بجای جعبه نصیحت بودن فقط به دردهای همدیگه گوش بدیم،انصاف داشتن،عادل بودن،دوست داشتن بدون اینکه در ازاش چیزی بخوایم،متنفر نبودن بخاطر سلامت روح خودمون...تمام اینها درسهایی هستن که از آدمی به سادگی آجوشی و آدمهایی به سادگی فرشته های هوگه که حتی خودشون نمیدونن چقدر خوبن و بنابراین حتی بلد نیستن قیافه بگیرن و شعار بدن یاد میگیریم.
هنوز درباره این سریال عالی حرف دارم ولی تا همینجا هم خیلی حرف زدم و باید تمومش کنم.دو نکته آخر؛
جایی که جی آن از آجوشی میپرسه واقعا ازم متنفر نیستی؟و آجوشی میگه:اگر واقعا کسی رو بشناسی، اگه خوب بشناسیش هر کاریم بکنه مهم نیست.من تورو میشناسم.
و جی آن میگه: همه صدهاتو دوست داشتم،همه حرفهات،فکرهات،قدمهات...همه شو.انگار برای اولین بار یه " آدم " میدیدم.
وقتی برنامه شنود رو از روی گوشیش پاک کردمطمئنم اغلب ما همراهش گریه کردیم.سکوت تلخی بود.انگار جهانی تموم بشه ناگهان!و جهانی آغاز بشه.مثل تولد یک طفل باشه انگار،ترسناک،غم انگیز و دردناک به نظر میرسه ولی آغاز جهان دیگریه که چه بسا بهتر باشه!
درپایان میخوام اعتراف کنم از لحظه ای که با احساسات آجوشی همراه شدمشعری مدام در سرم بالا و پایین میشد:
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است؛چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
سالها با این شعر دکتر شریعتی غمگین میشدم ولی صادقانه از بعد از تماشای این سریال فکر میکنم تحمل رنج انسان بودن قطعا به نتیجه زیبایی که به همراه داره می ارزه.اگر فقط یک نفر به واسطه انسان بودن کسی از بند جهنم جهان رها بشه رنج انسان بودن،شیرین ترین رنجیه که میشه متحمل شد...
از همراهی همه تون ممنونم.
موفق باشید...
نقد های دیگر این سریال
تعداد بازدید از این مطلب: 516
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
|
درباره نقد کره بهترین سریال های کره ای
آرشیو مطالب مطالب پر بازدید |